روزگار
شنبه بیست و دوم آذر 1393 ساعت 23:51 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
من داستان می نویسم، نویسنده نیستم، فقط داستان می نویسم، یا شاید بهتر باشه بگم می نوشتم

از 11 سالگیم

با اینکه اغلب شخصیت های اصلی داستانم یتیم بودن و تشنه ی محبت، با اینکه تو آخرین داستانم حداقل پنج بار گریه کردم ولی حالا که برمی گردم عقب و می خونمشون می بینم چقدر شخصیتام خوشبخت بودن!!!

عزیزترینشون (برای خودم) با اینکه پدر و مادرش اونو رها کرده بودن، با اینکه تو 12 سالگیش می فهمید پدرش مادرش رو می زده و آزارش می داده بازم به نظرم خیلی خوشبخت بود، وقتی همه ی کسایی که دور و برش بودن دوستش داشتن و به فکرش بودن که مبادا یه چیزی اون پری کوچولو رو ناراحت کنه

یا باران که با همه ی مشکلاتش بزرگترین عشق دنیا رو داشت و حالا که بهش نگاه می کنم حسودیم میشه بهش؛ با اینکه قرار بود بشه درس عبرت برای همه که قدر داشته هاتون رو بدونین

حالا که به خودم فشار میارم دو خط بنویسم، فقط برای اینکه مغزم منفجر نشه هر چیزی به ذهنم می رسه سیاهی و تاریکی و نفرته

چیزهایی که هیچوقت تو داستانای من نبودن

 

من آدمی ام که تا همین چند ماه پیش اعتقاد داشتم آدم بد به عمرم ندیدم و هر بدی که از آدما بهم رسیده به خاطر شرایط خاص اونا، کوته فکری یا حالا موقعیت ناجوری بوده که توش قرار گرفته بودیم

خیلی زود آدمای بد رو بهم نشوند، حالا من تو 26 سالگیم به جایی رسیدم که به دوستی که 7 سال می شناختمش بی اعتماد شدم و دوست تمام زندگیم رو کنار گذاشتم که مبادا آینده باعث خراب شدن گذشته ی خوبمون بشه

بد نباشین، اگر کسی رو دوست ندارین بهش بگین

اگر کسی رو در حد خودتون نمی دونین بذارینش کنار

ولی

ولی

ولی

آزارش ندین

تحقیرش نکنین

خردش نکنین

منت سرش نذارین

نذارینش تو تنگنا که خودش بره

مرد (انسان) باشین و محکم بگین بهش نمی خواینش

یه بار دلش می شکنه یه بار تفرینتون می کنه ولی بعدا که با شخص مناسبش آشنا شد براتون دعا می کنه

ولی اینطوری هر روز و هر روزش رو سیاه می کنین و نه فقط خودش که اطرافیانش، خانواده اش رو بی اعتماد می کنین و اینطوریه که بدی شیوع پیدا می کنه

 


سه شنبه چهارم آذر 1393 ساعت 0:20 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
انگار فقط تو شرایطی می تونم وبلاگو آپ کنم که چشام خیس خیس باشه و کیبردو نبینم

....................................................................

الان نیس

من یه جور آدمی ام که بقیه میگن مغرورم ولی خودم فکر می کنم بیشتر می ترسم

ترس از اینکه کسی که همرامه یا کنارمه منو نخواد

دلم نمی خواد کسی حس کنه بهش تحمیل شدم/ تحملشو ندارم

بگذریم بچه که بودم یه دوست داشتم که همزمان همکلاسی و همسایه هم بود

کلاس پنجم به این خاطر که حس کردم از من کناره می گیره باش ارتباطمو قط کردم بعدشم که مدرسه مو عوض کردم و کلا دیگه ندیدمش چند سال بعد یه داستانی درست شد تو خونشون و به گوش ما هم رسید که باباش با 6 تا بچه و عروس و داماد یه زنو صیغه کرده بوده و فلان و بیسار

به هر حال

اون موقع همش فکر می کردم چه حسی داره و چطور با این قضیه کنار میاد

ولی خب نمی تونستم با خودش حرف بزنم، دیگه زیادی از هم دور شده بودیم

حالا تو این شرایط من نمی خوام با هیچکس در موردش حرف بزنم

نمی خوام اجازه بدم هر کس در مورد اینکه ما تو این سه سال صورتمونو با سیلی سرخ نگه داشتیم حرف بزنه و بخواد قضاوتمون کنه

چون هیچکس واقعا واقعا تو شرایط ما واقع نشده و درد ما رو حس نکرده

هیچ حرفی ازشون کمک نمی کنه

چقدر من خوشبختم تو این شرایط دوستی دارم که فقط هر شب حالمو می پرسه و آرزو می کنه زودتر خلاص شیم و تلاش نمی کنه منو به حرف بکشه و ناراحت نشده که این سه سال ازش پنهون کردم

 

خدایا بارها شده که ازت ناامید شدم ولی بعد برگشتم سراغت و به پات افتادم

می دونم این روزا کاملا ازت دور شدم و هم جوره انکارت کردم ولی به غیر از تو حالا هرکی هر چی می خواد بگه، به این نیروی مثبت مطلق به این وجودی که تماما خیر و خوبیه به این امید و انرژی احتیاج دارم

کمکم کن که سالها بعد اگر بچه ای ازم پرسید خدا کیه؟

جوری نشده باشم که بگم عزیزم خدایی وجود نداره، تماما خودتی و خودت...

 

 


شنبه یکم آذر 1393 ساعت 2:6 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
دیگه از دنیا به اندازه همین کمد دیواری هم نمی خوام

دیگه فقط قبر می خوام، همین
دلم می خواد سرمو بذارم زمین و دفه بعد که چشمامو باز می کنم نکیر و منکر بالای سرم باشن 

دلم می خواد مستقیم برم جهنم ولی از این خونه برم بیرون

نفسم تنگ شده/ دارم دیوونه میشم

تو هیچکدوم از داستانایی که نوشتم مامانا پررنگ نبودن چون تو زندگی من (به عنوان یه دختر) مامانم هیچوقت هیچوقت پررنگ نبوده

به پروانه حسودیم می شد که زنگ می زد به مامانش که همش دو سه سال از مامان من بزرگتر بود و چقدر راحت براش از همه چیز می گفت

مامان من هیچوقت گوش شنوایی نداشته، هیچوقت

هیچوقت نتونستم براش درد و دل کنم

اون شبی که خبر خودکشی برادر آمنه بهرامی رو شنیدم تا صبح داشتم خواب بد می دیدم

صبح نتونستم جلوی خودمو بگیر و برای مامان تعریف کردم که چی شده

هیچ واکنشی نشون نداد، هیچی...

دیگه هیچ دوستی برام نمونده، انقدر که تلاش می کنم منِ داغون این روزا رو از همه پنهون کنم می خوام آشفتگیمو به هیچکس نشون ندم، نمی خوام در خونه امو به رو همه باز کنم تا همه ببینن خانواده ام چه بلایی سر دخترشون آوردن برا اینکه هنوزم خانواده ی منن و هیچکس جز من حق سرزنش کردنشون رو ندارن

ولی خودم چی

کی به حرفای من گوش بده

دیگه حتی خدایی هم برام نمونده

تنها آرزویی که دارم آرزوی مرگه

هیچوقت تا این حد تنها و بی کس نشده بودم، همیشه امیدم به خدا بود ولی الان دیگه نه

خدایی برام نمونده/ هیچ جایی ندارم که برم

کاش انقدر گریه می کردم تا آب می شدم

جرئت خودکشی ندارم چون می ترسم بعدش هزار جور انگ بهم بچسبونن و متنفرم از اینکه به من چیزی بگن که واقعن نبودم

من زبون درازم، زود عصبانی میشم، کوچیک و بزرگ حالیم نیست ولی با وجود اینکه برای خودم پشیزی ارزش نداشت این چیزا، هیچوقت پامو چپ و راست نذاشتم که کسی به خودش اجازه بده بهم چیزی بچسبونه

چقدر هفته پیش گفتم کاش من جای مرتضی پاشایی مرده بودم

منی که دل کسی برام تنگ نمی شد، من که هیچ جایی تو این دنیا ندارم

 

تو همین وبلاگ نوشتم دلم یه دختر می خواد ولی الان

اگه فردا صبح هم بیدار بشم و ببینم همه چیز درست شده و همش یه خواب بوده هم دیگه هیچ بچه ای نمی خوام

اگه دختر باشه که بدبخت میشه

اگر پسر هم باشه دختر مردمو بدبخت می کنه

دیگه به جز مرگ هیچی از خدا نمی خوام

همونی که یه روز به من گفت ناامیدی دعای کبیره اس الان تو اون اتاق داره زار می زنه که جرئت نداره خودشو بکشه

اون روز دو ساعت نشستم به اون تیکه شیشه نگاه کردم و گریه کردم

عرضه اشو نداشتم برش دارم و بکشم رو دستم

عرضه نداشتم همه چیو تموم کنم

عرضه نداشتم این زندگی رو که بر خلاف میلم شروع شده به میل خودم تموم کنم

بارها به من گفتن منو نمی خواستن و من یهو اومدم وسط زندگیشون

هیچوقت نگفتم همیش می خواستم از شر این موجود ناخواسته خلاصشون کنم

لعنت به این زندگی

دوس ندارم تو این خونه چیزی بخورم همه چیز مزه زهرمار میده

از لباسام متنفرم از همه چیزم

دلم می خواد همه چیزمو آتیش بزنم

ولی غیر از گریه هیچ کاری از دستم بر نمیاد

هر شب به خودم میگم این دفه که نشستم تو اتوبوس قرص می خورم که تا برسم اصفهان تموم کرده باشم

بازم می دونم فقط یه دونه می خورم که خوابم ببره و تا خوابم نبرده زل می زنم به شیشه و گریه می کنم

دلمو خوش می کنم که نفر کناریم هم فکر می کنه لابد شکست عشقی خورده

گور بابای عشق، گور بابای این زندگی

من دیگه نفس نمی تونم بکشم...

 


جهنم
دوشنبه پنجم آبان 1393 ساعت 0:43 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
دارم می ترکم، از غم و غصه از نفرت، از خودم که انقدر مفلوک و بی دست و پام

کاش می تونستم اونقدر سرشو تکون بدم تا تموم اون فکرای مسخره از سرش بیرون بریزه

چرا تو کشور من انقدر دخترا بدبختن خدااااااااااا

خداااااااااااا

اگه اون بالا هستی، اگه واقعن هستی، یه کاری بکن

دارم می ترکم

نمی دونم چکار باید بکنم می ترسم از دستم مستقیم بره تو قعر جهنم

نمی دونم چطور حالیش کن که لیاقتش بیشتر از این حرفاس

خداااا

خدایی که میگن هستی یه کاری بکن تو اینا رو اینقدر بی اعتماد به نفس کردی

خدا این روزا به خوشبختی همه حسود شدم یه کاری بکن

دارم دیوانه میشم


پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 ساعت 17:41 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
ناراحتم :|
اصلا بابت حرفایی نیس که امروز به اون زنیکه روانی زدم، فقط به خاطر اینکه یه دفه دیدم چقدر جوش آوردن من آسونه

نمی دونم چه مرگم بود
تمام هیکلم می لرزید
و می خواستم هرچی به ذهنم می رسه همون لحظه بگم

حالم خوب بود قبلش، به این حرفا هم عادت دارم
نمی دونم چم شده بود
حقش بود اون حرفا رو بزنم، دو سال رو دلم سنگینی کرده بود ولی همیشه حتی زدن حرف حق هم درست نیست اونم اینطوری با سر و صدا
فایده ای نداشت/ کسی که نمی فهمه تو هرچقدر بلندتر داد بزنی هم به فهم اون نزدیک نمیشه

دیگه نمی دونم سر به کدوم بیابون بذارم
کاش به مامان نگفته بودم فلانی زنگ زده من که فهمیده بودم باز زنگ زده گله کنه

حالا هم که زنگ زد، می اومدم می تمرگیدم تو اتاق و گوش نمی دادم به حرفاشون

25 سالمه
همه منو آدمی می شناسن که زود عصبانی میشم :| همین :|
نمی خوام تا آخر عمرم اینطور بمونم

هنوزم میگم از بابت حرفایی که زدم ناراحت نیستم
دو سال پیش به خاطر این آدم یه ماه زندگی بهمون زهر شده بود
گفتم دیگه پولشو گرفت تموم/ از ما می کشه بیرون ولی نکشید :|

دیگه امروز نتونستم تحمل کنم شکایت کردنش از اینکه چرا آب آبیه، چرا خورشید انقدر روشنه :|

ولی همه مردم دنیا به جهنم
جهنم که چی فکر می کنن
خودم چی؟/ چرا یه آدم باید انقدر ضعیف باشه که با یه تکون منفجر بشه؟!





دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 ساعت 1:4 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
همین امروز داشتم فکر می کردم من برای تربیت یه بچه چقدر ناشی و نابلدم
داشتم فکر می کردم خودم بد بزرگ شدم و عادتای بدی کشم دارم، چطور می خوام یه آدم رو تربیت کنم :|


یه کاری کردم دو ساعت پیش که شدیدن روی اعصابم سنگینی می کنه
مامان و بابا بیرون بودم، رفته بودن ولیمه، منم حسابی با چای و شکلات از خودم پذیرایی کردم
وقتی اومدن خواستن چایی بریزن من جعبه ی شکلاتمو برداشتم :|
الان چقدر از خودم خجالت می کشم
امکان نداشت اونا بعد از شامی که خورده بودن لب به شکلات بزنن ولی آخه هرچی...
من چطور تونستم دو دونه شکلاتو از جلو بابام وردارم؟!
منی که هنوز تو خونه ی اون زندگی می کنم و هیچ پولی از خودم ندارم؟ :|
هرچی فکر می کنم نمی تونم بفهمم این خساست ذاتی رو چطور می تونم درمان کنم
واقعا از خودم خجالت می کشم
خیلی رفتار بدیه
من همیشه می دونم که اگه یه چیزی رو با یه کی قسمت کنی، هیچوقت ازش کم نمیشه
واقعا به این مسئله اعتقاد دارم
ولی نمی دونم گاهی چه مرگم میشه
الان دو ساعته از فکر شدر نمیام که چطور تونستم همچین کار زشتی رو انجام بدم؟!

نمی دونم چکار کنم که دیگه این نمایش مضحک و زشت تکرار نشه :|





سه شنبه ششم اسفند 1392 ساعت 19:15 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
من همینم بی تو سایه ای سر در گم
بی خیال دنیا، ناامید از مردم

من همینم، یادی از نفس افتاده

با پری خون آلود در قفس افتاده...


خیلی حالم خوب بود، دوباره زنگ زد
خیلی دلم می خواست بهش لگم لازم نبود زنگ بزنی من متوجه حسن نیتت هستم ولی بیشتر از اون متوجه خرد شدن غرور و شخصیتم...

اینجور وقتاس که بیشتر از همیشه می فهمم چقدر اخلاقم گنده، چقدر کسی خوشش نمیاد باهام باشه...

ولی تلفن امروزش شبیه نمک پاشیدن رو زخم بود

من تازه یادم رفته بود قبلش بهم چی گفته بود
ولی عمدن یادم آورد

امشب می خوام برم اصفهان

کلاس دارم، از صبح تا 5 بعد از ظهر

بعدم کارگاه نرم افزاری

وقتی در مورد درس صحبت می کنن احساس می کنم افتادم وسط فضاییا که زبونشونو نمی فهمم
نمی دونم قضیه چیه که موقع نوشتن من برعکس همه میرم سراغ دم دستی ترین کلمات

و چرا بقیه اصرار دارن انقدر از کلمه های مترادف و سخت استفاده کنن؟!
و چرا من انقدر گنجینه ی لغاتم کمه؟! تازه به زعم خودم داستان هم می نویسم
خدایی من خیلی کتاب خوندم ولی به قول کدوم کتاب بود، انگار رو کلمه ها سر خوردم

هیچیش تو مغزم نیس خوب
موقع حرف زدن عادی که میشه هیشکس مثه من نمی تونه طرفو با حرف خفه کنه

ولی پای تایپ که میاد وسط همه برا من میشن...
خواستم بگم کنفسیوس بعد احساس کردم اونم سخنران بود، بعد فکر کردم اصن کنفسیوس بود یا یکی دیگه؟!

خنگ شدم یا فراموشکار...

یه جورایی حس می کنم خیلی ساده شدم
دیروز مامانم رفته بود سر وقت وسایلم تو زیرزمین بعد یه پاکت بود که من خودم فکر می کردم گم شده

همه اش لباس عروسک بود، برا سال کنکورمه، ینی برا تابستونیه که کنکور دادم

خودم باور نمی شد من! همچین ذوق و هنری داشته باشم
ولی داشتم، اینم سندش
من خیلی هنرا داشتم ولی کورش کردن، برام همین نوشتن موند که حالا معلوم شد تو اون مالی نیستم :|
انگار اون آدمی که من وقتی بچه بودم تو من بود، رفته و فقط تفاله هاش مونده

چرا من باید تو 25 سالگی اینقدر بی آرزو و بی توقع و بی هنر و بی تفاوت و بی "خیلی از چیزا" ی دیگه باشم؟!
چرا حس می کنم دنیا به جز ناراحتی و غصه دیگه هیچ چیزی برا من نداره؟!







سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 ساعت 21:50 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
می دونین چیه، من مازوخیست دارم
این روزا از فرط بیکاری انواع و اقسام دردا میفته به جونم
جدیدن فکر می کنم لیاقت هیچ چیزی رو ندارم :|

هروقت میفتم به جون خدا اینو به خودم یادآوری می کنم
که هرکس به هرچی لایقشه رسیده، پس لابد من به هیچ کاری نمیام دیه


یه فکری هم الان زد به سرم
چون مشکلم با بلاتکلیفی بود و اینکه نمی دونم چکار باید بکنم
به این نتیجه رسیدم که با توجه به اشتباهات قبلیم الان تو حبسم
باید حبس بکشم
پس بابت چیزایی که ندارم آه و ناله نکنم
بابت چیزایی که دارم و زندانیا ندارن خدا رو شکر کنم


تخیل همیشه هم بد نیستا
می تونم مثه اون دفه که قشنگ کوزت شده بودم یا اون وقتی که به خاطر مرگ شوهر قبلیم عزادار، این اوضاع رو هم رد کنم

من می تونم
زندگی هم تا ابد ادامه نداره
هیچ معلوم نیست چقدر زنده بمونم پس با این فکرا خرابش نمی کنم


سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 ساعت 1:50 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
شاید نباید اون حرفا رو می زم، هان؟!

ولی دیگه حرف خوردن از دوست مجازی که هیچوقت تو عمرت نخواهی دید خیلی زوره

چرا باید هرکس از راه می رسه فکر که خودش بیشتر از من می فهمه و فقط اونه که می تونه مسیر زندگی رو مستقیم و روشن ببینه و به من نشون بده؟

واقعا طرز حرف زدن آدما با هم متفاوته

ماهیت جمله ها یکیه ولی قالبش متفاوته
دوس ندارم یکی بهم بگه برو بیا، این کارو بکن، خوشی آسون به دست نمیاد

خودمم اینا رو خوب می دونم

ولی قتی تو یکی از اعصاب خرد کننده ترینوضعیتای ذهنیم هست وقتی که تمام زمین یه چاله ی تاریک و تیره توی کهکهشان به نظرم میاد تحمل این حرفا خیلی سخته

این حرفای قشنگ واسه هر شرایطی نیس

واسه هر آدمی نیس

برای من باید بدونی چطور باهام حرف بزنی


یه بار تو صندلی داغ یکی از بچه ها بهم گفت مغرورم

برام خیلی عجیب بود، من هیچوقت احساس نکرده بودم مغرورم

پیچوندمش و بش گفتم خوشم نمیاد با هرکسی صمیمی بشم

ولی الان چند روزه از همه طرف می شنوم مغرورم

اینکه حوصله ندارم به حرف کسی گوش بدم و هرچی میگن میگم آره، درست میگی، ینی غرور؟!


من برام سخت نیست دل کندن

اینو همه می دونن، بیشتر از همه خانواده ام

همیشه سعی کردم بی توقع از آدما زندگی کنم، تا اونا هم ازم توقع نداشته باشن

یکی از ترسام همیشه این بوده که محتاج کسی باشم

الان که بیکارم و هیچ کاری ازم برنمیاد بیشتر از هروقت دیگه از روزی می ترسم که دستم طرف کسی دراز باشه


قاطی کردم، خسته ام و تو جنگ کم آوردم

برای این میگم اونا شرایط منو نمی دونن که از مشکل اصلی من خبر ندارن و نمیشه هم بهشون گفت

بعد هی برای من میرن رو منبر و نصیحتم می کنن

می دونم که فردا ازم ناراحت میشن ولی برام مهم نیس

حرف حق بود، خوشم نمیاد کسی بگه فقط روش زندگی اون درسته ولاغیر

و از اون بدتر بخواد منو هم به اون سمت بکشونه

اگه این برنامه طول کشید می کشم کنار، من بدون اونا هم می تونم زندگی کنم

والا :)


چهارشنبه هشتم خرداد 1392 ساعت 0:17 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
غمگینم دقیقا دقیقا دقیقا مثل پیرزنی که آخرین سرباز برگشته از جنگ پسرش نیست...


انگار وزن تمام هستی روی سینه ی منه


خدایا تو خودت خوب می دونی که لیاقتم بیشتر این زندگی

ولی خودم خواستم، نه؟

خودم گفتم برای خودم هیچی نمی خوام

حرفی هم نیست