X
تبلیغات
در جست و جوی زمان از دست رفته
 
   

پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 ساعت 17:41 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
ناراحتم :|
اصلا بابت حرفایی نیس که امروز به اون زنیکه روانی زدم، فقط به خاطر اینکه یه دفه دیدم چقدر جوش آوردن من آسونه

نمی دونم چه مرگم بود
تمام هیکلم می لرزید
و می خواستم هرچی به ذهنم می رسه همون لحظه بگم

حالم خوب بود قبلش، به این حرفا هم عادت دارم
نمی دونم چم شده بود
حقش بود اون حرفا رو بزنم، دو سال رو دلم سنگینی کرده بود ولی همیشه حتی زدن حرف حق هم درست نیست اونم اینطوری با سر و صدا
فایده ای نداشت/ کسی که نمی فهمه تو هرچقدر بلندتر داد بزنی هم به فهم اون نزدیک نمیشه

دیگه نمی دونم سر به کدوم بیابون بذارم
کاش به مامان نگفته بودم فلانی زنگ زده من که فهمیده بودم باز زنگ زده گله کنه

حالا هم که زنگ زد، می اومدم می تمرگیدم تو اتاق و گوش نمی دادم به حرفاشون

25 سالمه
همه منو آدمی می شناسن که زود عصبانی میشم :| همین :|
نمی خوام تا آخر عمرم اینطور بمونم

هنوزم میگم از بابت حرفایی که زدم ناراحت نیستم
دو سال پیش به خاطر این آدم یه ماه زندگی بهمون زهر شده بود
گفتم دیگه پولشو گرفت تموم/ از ما می کشه بیرون ولی نکشید :|

دیگه امروز نتونستم تحمل کنم شکایت کردنش از اینکه چرا آب آبیه، چرا خورشید انقدر روشنه :|

ولی همه مردم دنیا به جهنم
جهنم که چی فکر می کنن
خودم چی؟/ چرا یه آدم باید انقدر ضعیف باشه که با یه تکون منفجر بشه؟!





دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 ساعت 1:4 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
همین امروز داشتم فکر می کردم من برای تربیت یه بچه چقدر ناشی و نابلدم
داشتم فکر می کردم خودم بد بزرگ شدم و عادتای بدی کشم دارم، چطور می خوام یه آدم رو تربیت کنم :|


یه کاری کردم دو ساعت پیش که شدیدن روی اعصابم سنگینی می کنه
مامان و بابا بیرون بودم، رفته بودن ولیمه، منم حسابی با چای و شکلات از خودم پذیرایی کردم
وقتی اومدن خواستن چایی بریزن من جعبه ی شکلاتمو برداشتم :|
الان چقدر از خودم خجالت می کشم
امکان نداشت اونا بعد از شامی که خورده بودن لب به شکلات بزنن ولی آخه هرچی...
من چطور تونستم دو دونه شکلاتو از جلو بابام وردارم؟!
منی که هنوز تو خونه ی اون زندگی می کنم و هیچ پولی از خودم ندارم؟ :|
هرچی فکر می کنم نمی تونم بفهمم این خساست ذاتی رو چطور می تونم درمان کنم
واقعا از خودم خجالت می کشم
خیلی رفتار بدیه
من همیشه می دونم که اگه یه چیزی رو با یه کی قسمت کنی، هیچوقت ازش کم نمیشه
واقعا به این مسئله اعتقاد دارم
ولی نمی دونم گاهی چه مرگم میشه
الان دو ساعته از فکر شدر نمیام که چطور تونستم همچین کار زشتی رو انجام بدم؟!

نمی دونم چکار کنم که دیگه این نمایش مضحک و زشت تکرار نشه :|





سه شنبه ششم اسفند 1392 ساعت 19:15 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
من همینم بی تو سایه ای سر در گم
بی خیال دنیا، ناامید از مردم

من همینم، یادی از نفس افتاده

با پری خون آلود در قفس افتاده...


خیلی حالم خوب بود، دوباره زنگ زد
خیلی دلم می خواست بهش لگم لازم نبود زنگ بزنی من متوجه حسن نیتت هستم ولی بیشتر از اون متوجه خرد شدن غرور و شخصیتم...

اینجور وقتاس که بیشتر از همیشه می فهمم چقدر اخلاقم گنده، چقدر کسی خوشش نمیاد باهام باشه...

ولی تلفن امروزش شبیه نمک پاشیدن رو زخم بود

من تازه یادم رفته بود قبلش بهم چی گفته بود
ولی عمدن یادم آورد

امشب می خوام برم اصفهان

کلاس دارم، از صبح تا 5 بعد از ظهر

بعدم کارگاه نرم افزاری

وقتی در مورد درس صحبت می کنن احساس می کنم افتادم وسط فضاییا که زبونشونو نمی فهمم
نمی دونم قضیه چیه که موقع نوشتن من برعکس همه میرم سراغ دم دستی ترین کلمات

و چرا بقیه اصرار دارن انقدر از کلمه های مترادف و سخت استفاده کنن؟!
و چرا من انقدر گنجینه ی لغاتم کمه؟! تازه به زعم خودم داستان هم می نویسم
خدایی من خیلی کتاب خوندم ولی به قول کدوم کتاب بود، انگار رو کلمه ها سر خوردم

هیچیش تو مغزم نیس خوب
موقع حرف زدن عادی که میشه هیشکس مثه من نمی تونه طرفو با حرف خفه کنه

ولی پای تایپ که میاد وسط همه برا من میشن...
خواستم بگم کنفسیوس بعد احساس کردم اونم سخنران بود، بعد فکر کردم اصن کنفسیوس بود یا یکی دیگه؟!

خنگ شدم یا فراموشکار...

یه جورایی حس می کنم خیلی ساده شدم
دیروز مامانم رفته بود سر وقت وسایلم تو زیرزمین بعد یه پاکت بود که من خودم فکر می کردم گم شده

همه اش لباس عروسک بود، برا سال کنکورمه، ینی برا تابستونیه که کنکور دادم

خودم باور نمی شد من! همچین ذوق و هنری داشته باشم
ولی داشتم، اینم سندش
من خیلی هنرا داشتم ولی کورش کردن، برام همین نوشتن موند که حالا معلوم شد تو اون مالی نیستم :|
انگار اون آدمی که من وقتی بچه بودم تو من بود، رفته و فقط تفاله هاش مونده

چرا من باید تو 25 سالگی اینقدر بی آرزو و بی توقع و بی هنر و بی تفاوت و بی "خیلی از چیزا" ی دیگه باشم؟!
چرا حس می کنم دنیا به جز ناراحتی و غصه دیگه هیچ چیزی برا من نداره؟!







سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 ساعت 21:50 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
می دونین چیه، من مازوخیست دارم
این روزا از فرط بیکاری انواع و اقسام دردا میفته به جونم
جدیدن فکر می کنم لیاقت هیچ چیزی رو ندارم :|

هروقت میفتم به جون خدا اینو به خودم یادآوری می کنم
که هرکس به هرچی لایقشه رسیده، پس لابد من به هیچ کاری نمیام دیه


یه فکری هم الان زد به سرم
چون مشکلم با بلاتکلیفی بود و اینکه نمی دونم چکار باید بکنم
به این نتیجه رسیدم که با توجه به اشتباهات قبلیم الان تو حبسم
باید حبس بکشم
پس بابت چیزایی که ندارم آه و ناله نکنم
بابت چیزایی که دارم و زندانیا ندارن خدا رو شکر کنم


تخیل همیشه هم بد نیستا
می تونم مثه اون دفه که قشنگ کوزت شده بودم یا اون وقتی که به خاطر مرگ شوهر قبلیم عزادار، این اوضاع رو هم رد کنم

من می تونم
زندگی هم تا ابد ادامه نداره
هیچ معلوم نیست چقدر زنده بمونم پس با این فکرا خرابش نمی کنم


سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 ساعت 1:50 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
شاید نباید اون حرفا رو می زم، هان؟!

ولی دیگه حرف خوردن از دوست مجازی که هیچوقت تو عمرت نخواهی دید خیلی زوره

چرا باید هرکس از راه می رسه فکر که خودش بیشتر از من می فهمه و فقط اونه که می تونه مسیر زندگی رو مستقیم و روشن ببینه و به من نشون بده؟

واقعا طرز حرف زدن آدما با هم متفاوته

ماهیت جمله ها یکیه ولی قالبش متفاوته
دوس ندارم یکی بهم بگه برو بیا، این کارو بکن، خوشی آسون به دست نمیاد

خودمم اینا رو خوب می دونم

ولی قتی تو یکی از اعصاب خرد کننده ترینوضعیتای ذهنیم هست وقتی که تمام زمین یه چاله ی تاریک و تیره توی کهکهشان به نظرم میاد تحمل این حرفا خیلی سخته

این حرفای قشنگ واسه هر شرایطی نیس

واسه هر آدمی نیس

برای من باید بدونی چطور باهام حرف بزنی


یه بار تو صندلی داغ یکی از بچه ها بهم گفت مغرورم

برام خیلی عجیب بود، من هیچوقت احساس نکرده بودم مغرورم

پیچوندمش و بش گفتم خوشم نمیاد با هرکسی صمیمی بشم

ولی الان چند روزه از همه طرف می شنوم مغرورم

اینکه حوصله ندارم به حرف کسی گوش بدم و هرچی میگن میگم آره، درست میگی، ینی غرور؟!


من برام سخت نیست دل کندن

اینو همه می دونن، بیشتر از همه خانواده ام

همیشه سعی کردم بی توقع از آدما زندگی کنم، تا اونا هم ازم توقع نداشته باشن

یکی از ترسام همیشه این بوده که محتاج کسی باشم

الان که بیکارم و هیچ کاری ازم برنمیاد بیشتر از هروقت دیگه از روزی می ترسم که دستم طرف کسی دراز باشه


قاطی کردم، خسته ام و تو جنگ کم آوردم

برای این میگم اونا شرایط منو نمی دونن که از مشکل اصلی من خبر ندارن و نمیشه هم بهشون گفت

بعد هی برای من میرن رو منبر و نصیحتم می کنن

می دونم که فردا ازم ناراحت میشن ولی برام مهم نیس

حرف حق بود، خوشم نمیاد کسی بگه فقط روش زندگی اون درسته ولاغیر

و از اون بدتر بخواد منو هم به اون سمت بکشونه

اگه این برنامه طول کشید می کشم کنار، من بدون اونا هم می تونم زندگی کنم

والا :)


چهارشنبه هشتم خرداد 1392 ساعت 0:17 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
غمگینم دقیقا دقیقا دقیقا مثل پیرزنی که آخرین سرباز برگشته از جنگ پسرش نیست...


انگار وزن تمام هستی روی سینه ی منه


خدایا تو خودت خوب می دونی که لیاقتم بیشتر این زندگی

ولی خودم خواستم، نه؟

خودم گفتم برای خودم هیچی نمی خوام

حرفی هم نیست


چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 ساعت 16:37 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
- غش کردن دیگه چیه؟
- وقتی یه دختر خون می بینه و رو زمین میفته..
ـ چرا یه دختر وقتی خون می بینه باید روی زمین بیفته؟
- خب... همه ی دخترا که مثل تو نیستن.

- خب، دخترا که بیشتر از پسرا خون می بینن...

[بازی تاج و تخت، فصل 3، قسمت7]



تا حالا اینجوری به قضیه نگاه نکرده بودم :))




چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 ساعت 15:1 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
مامانم از من قطع امید کرده، می خواد یه تیکه طلا بخره که توش یه دعایی داره که برای من اتفاقای خوب بیفته


خداااااااااااااای من

و من حتی نمی تونم جلوشو بگیرم

منی که برای هر کاری با عقربه های ساعت مشورت می کنم

نه اینکه خیلی به نظرشون اهمیت بدم با این حال یه کم باعث آررامش یا برعکس، اضطرابم میشن برای کاری که می خوام بکنم
ولی خریدن این تیکه طلا

اونم با 200 هزار تومن!!!

من خودم بیشتر از هرکسی به این پول احتیاج دارم
و مامانم نمی خواد درک کنه اگه من بخوام برای خودم کار و کاسبی راه بندازم به پول احتیاج دارم نه یه طلایی که معجزه می کنه

فکر می کردم تو این خونه فقط خودم خلم!

خدا رو شکر معلوم شد به کی رفتم

اگه دوس داره تنبلی منو تقویت کنه، بذار راهشو بره

به من که بد نمی گذره


چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 ساعت 1:40 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
دلم می خواد از یه چیز شاد بنویسم برای اونایی که میان اینجا

ولی نمیشه قربان
من دو سال تموم وقتی دلم از همه چیز و همه جا پر بود، واسه کسایی که صد فرسخ دورتر از من بودن از شادی و خوشی نوشتم، شکلک گذاشتم، براشون از همه چیزای خوب زندگیم تعریف کردم

و بعد دو سال تهمت زدن بهم که روانی ام... که رفتارم بیمار گونه اس، آدمایی که من براشون از همه چیزم گفته بودم، با فرض اینکه هیچوقت تو زندگیم باهاشون چشم تو چشم نمیشم که تو اون چشما قضاوتشون رو در مورد خودم ببینم
برای یک بار در زندگیم جرئت کردم و خیلیا رو نه توی قسمت خصوصی زندگیم، توی همین ظاهر زندگیم - حداقل - شریک کردم، از غمام سربسته گفتم، زیاد گفتم ولی پیچوندمش، شادی هامو با جزئیات گفتم و باهاشون خندیدم و بعدن تنها جوابی که گرفتم این بود که قصد جلب توجه دارم و بیمارم...

به روی خودم نیاوردم، شنیدن این حرفا از آدمی که ارتباطش با تو با یه دکمه قطع میشه، خیلی هم ناراحت کننده نیست ولی فراموش نکردم

نتونستم فراموش کنم، فکر اینکه همه جوره آدمو مجبور می کنن خودتو بپیچونی
خودشون ظرفیت شنیدن همه چیز زندگی یه نفرو ندارن


خیلی بچه بودم که رفتم سراغ دفتر خاطرات پسری که ده سال از من بزرگتر بود
من یه دختر ده ساله ی بیش از حد مجاز کنجکاو و اون یه پسر بیست ساله که تازه داشت دنیا رو کشف می کرد
چیزهایی که خوندم از اون آدم تو ذهنم یه هیولا ساخت و بعدها فهمیدم کار من اشتباه بود
هیچوقت نباید به حریم خصوصی کسی وارد شد مگه اینکه ظرفیت و تحمل دیدن همه چیزش رو داشته باشی
منِ دختربچه نمی تونستم درگیری های ذهنی پسر بیست ساله رو هضم کنم، هم من حق داشتم هم اون

هم من اشتباه می کردم هم اون
من چون نمی تونستم به حریم خصوصی مردم احترام بذارم و اون که...
به یه دفتر بیش از حد اعتماد کرده بود و خواهر فضولش رو دست کم گرفته بود...

تازه خوندن و نوشتن رو یاد گرفته بودم، یه پدربزرگ خیالی داشتم که همه چیزمو براش تعریف می کردم
حماقت کردم و گوشه ی دفتر نقاشیم براش نوشتم غافل از اینکه ملکه های بدجنس همیشه و همه جا هستن
وقتی دفترمو دست خاله ام دیدم که بلند بلند داشت اون خط های نصفه نیمه ی بچگونه رو برای بقیه می خوند، تعجب بقیه از فکرای من برام مهم نبود، این زیر پا گذاشتن شخصیتم بود که اون روز بیشتر از هروقت دیگری به چشمم اومد...
بعدها هیچوقت چیزایی رو که واقعن تو ذهنم بود ننوشتم

اونقدر که وقتی دفترمو روی میز آشپزخونه می بینم، بدون کوچکترین ناراحتی برش دارم و به روی خودم نیارم که کسی تو خاطراتم فضولی کرده


ولی من به اونا اعتماد کرده بودم، با وجود همه ادعاشون مبنی بر واقعی بودن من اصرار داشتم که مجازین و  نمی تونن باعث آزار من بشن

ولی شدن، تحقیرم کردن

درست مثل همون وقتی که خاله ام دفتر نقاشیمو گرفته بود دستش...


به حریم خصوصی بقیه سرک بکشین ولی جوری که خودشون نفهمن!
به روشون نیارین
اول و آخر جمله هاشون رو توی ترازو نذارین و مقایسه نکنین
هر حرفشون رو پیرهن عثمان نکنین


دوس ندارم کسی به روم بیاره که من چقدر بچه ها رو دوست دارم...
وقتی خودمم نمی فهمم چرا هر وقت یه بچه ی کوچیک می بینم اشک تو چشمام جمع میشه و یکی قلبمو می گیره تو دستش و فشار میده...

این حرفو من زدم ولی اگه یکی بیاد به خودم بگم فلانی همچین حرفی زد هر هر می خندم و مسخره اش می کنم...

این دورویی نیست

این رفتار بیمارگونه نیست

این فقط یه سپر دفاعیه... من می ترسم... و نمی تونم ترسامو فراموش کنم... 



سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ساعت 23:9 | | نوشته ‌شده به دست آلیس | ( )
توی کتاب «جزیره ی سرگردانی» هستی میگه اولین کلمه خیلی مهمه، من اولین کلمه ای که گفتم "آخ" بوده و شاید به خاطر اینه که تو زندگیم این همه درد کشیدم...

من اولین کلمه ای که گفتم «نه» بوده

گاهی وقتا خودمم از این همه لجبازی خودم حرصم می گیره
همیشه درباره ی همه چیز شک کردم
همیشه فکر کردم همه چیز نشدنیه
ولی حالا فکر می کنم همیشه کم خواستم
به کم راضیم
گاهی مامانمو مقصر می دونم گاهی خودمو
من همیشه و همه جا به کمترین چیز راضی بودم

بهترین چیزا رو می خوام ولی اگه نشد زود کوتاه میام
هیچوقت واسه چیزی که خواستم نجنگیدم، تلاش نکردم
همیشه خواستم رعایت حال پدر مادرمو بکنم و خیلی چیزا رو نخواستم، هرچند که هر چیزی هم خواستم برام حاضر بوده
ولی دلم نمی خواد کسی به خاطر من تو زحمت بیفته

همیشه دلم خواسته رو پای خودم بایستم و حالا از اینهمه سربار بودن زجر می کشم
از اینکه حتی پول خریدن یه آدامس رو هم از خودم ندارم
وقتی میگم ماشین، مامان میگه برات می خرم
دلم برای خودم می سوزه
این که من تمام عمرم آرزوم این بوده یه ماشین بنفش بادنجونی با پول خودم بگیرم
و مامانم فکر می کنه اینطوری دل من خوش میشه
دلم کباب میشه اینجوری، دنیا خراب میشه رو سرم

بحث ماشین نیست اصلا، من حتی اگه با پولی که خودم در میارم یه دوچرخه هم بخرم از همه اموال دنیا برام ارزشش بیشتره

از وقتی ده سالم بوده یه لیست تو ذهنم آماده کردم که وقتی خودم رفتم سر کار اینو می خرم اونو می خرم، این کارو می کنم اون کارو می کنم

حالا تو این خونه موندم چسبیدم به این سیستم لعنتی و دارم سریال دختر کوری رو نگاه می کنم که چیزی به مرگش نمونده
ولی خدا می دونه که تو دلم بهش حسودیم میشم


باورم کن، من به بدجایی رسیدم
لحظه لحظه زندگیمون با عذابه
باورم کن حال من خیلی خرابه

هرکس توی زندگیش یه چیزی داره که بهش چنگ می زنه

بهش انگیزه بده، که برای هرنفسش بجنگه و من
از این همه راضی بودن خودم به هیچ خسته شدم
از اینکه هیچ آرزویی ندارم... از اینکه زنده بودنم اجباریه

زندگی من خیلی خوبه

خدا می دونه که خیلیا توی دنیا حسرت زندگی منو می خورن

این حرفارم از رو شکم سیر نمی زنم
فقط دلم می خواد یه چیزی از خودم داشته باشم که بهش افتخار کنم
بگیرمش دستم و بابتش از بودن خودم راضی باشم
که بدونم من بودم که این بود
نه اینطور که فکر کنم اگه من نبودم هیچی از دنیا کم و کسر نمی شد...
حس بدیه 

میخ شده گوشه ی ذهن من و کنده نمیشه